به نام خداوند جان و خرد
ســـــــــــــــــــــــلام
در جواب دو دوستی که برایم نظر گذاشته بودند این مطلب را می نویسم.
بنده 10 روز را در کنار حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه (س) به عزاداری محرم مشغول بودم.و برایم جای تلخی و ناراحتی است وقتی آنجا چنین داستانی را خواندم که اشک را بر گونه هایم جاری ساخت.
دانش و تحصیلات بعد از این همه سال با ما چه کرده؟این همه علم صفر و یکی.این همه دانش های پیچیده ریاضیات و آمار و اعداد و ارقام ما را به کدام وادی کشانده که فکر می کنیم ایمانی راسخ و قلبی سلیم داریم؟
آیا راهنما و راهبر نبوده؟آیا کم امکانات داشتیم و باز اینچنین قلبی را که تنها در این حکایت واقعی قلبش جان می گیرد و بالهایش پر پرواز می گشاید را می سوزانید؟
تنها می گویم اگر معیار زندگی تان پیامبر و سخنانش نیست.اگر تفکر و شیوه و منشتان قرآن اهل بیت پیامبر نیست دست کم بعد از خواندن این ماجرا تنها لحظه ای با خود اندیشه کنید که پس معیار انسانیت و خوبی و خداپرستی تان چیست؟
در برابر چنین اندیشه ای پاسخی نمی دهند.اندیشه را با اندیشه پاسخ نمی دهند با زور و ناجوانمردانه پاسخت را می دهند...
و فرناد خانم و آقای گلگونی عزیز معاون گروه فرهنگی که می گویید بنویسم.از چه بگویم؟
بخوانید!
ماجرای ازدواج جوانی به نام جبیر
یک جوان یمنی به نام جوبیر
این جوان خدمت رسول خدا(ص) آمد و مسلمان شد جوانی کوتاه قد، سیاه پوست، بدقیافه، محتاج و عریان بود فقط همین که لباس کوتاهی که عورتین را بتوانند بپوشاند آدم بسیار فقیری بود.
پیغمبرخدا(ص) متکفل امور او شد هر روز یک مقداری خرما برایش می فرستاد دو تا جامه و لباس هم به او داد تا او را بتواند خود را بپوشاند و ایشان را در مسجد النبی اقامت کرد هر کس هم که از فقرا و از جاهای دیگر می آمدند و مسلمان می شدند جایشان در مسجد بود دیگر کم کم فقرا زیاد شدند نفس گیر شده بود جا هم کم بود.
مسجد اولیه یک هزار و بیست و نیم متر بوده است بعد توسعه دوم 2000 متر بود.
دو سه بار هم حضرت مسجد را توسعه دادند خوب جا در مسجد کم بود آیه نازل شد که ای پیغمبر ما دستور بده دیگر کسی حق ندارد در مسجد بخوابد، جنب حق ندارد از مسجد عبور کند تمام دربها را ببنند کسی حق ندارد درب خانه اش در مسجد باشد و در مسجد رفت و آمد کند.
خوب دور تا دور مسجد خانه ساخته بودند و هر کسی هم یک دربی به مسجد باز گذاشته بود.همه دربها را بستند منتهی فقط درب خانه امیرالمومنین(ع) و حضرت زهرا(س) باید رو به این مسجد باز باشد.
همه دربها را بستند. حضرت دستور دادند تمام دربها «سدالابواب الی الابابه» دعای ندبه هم می خوانیم همه دربها را بستند مگر درب خانه امیرالمومنین(ع) و دستور دادند در گوشه مسجد یک فضایی را ساختند مسقفی درست کردند به نام صفه و اصحابی که فقیر و بینوا ومهاجر بودند و جایی را در مدینه نداشتند در همین زیر مسقف و اصحاب صفه مشهور شدند .
روزی پیغمبرخدا(ص) یک نظری به جوبیر انداخت از روی مهربانی یعنی یک مدیر باید نظارت همگانی داشته باشد همه جا را ببیند از روی مهربانی فرمود: ای جوبیر کاش ازدواج می کردی، همسری انتخاب می کردی که هم تو از گناه حفظ کند و هم یاور تو برای امر دین ، دنیا و آخرت باشد. مونس تنهایی و همکار تو در امر دنیا و آخرت باشد جوبیر گفت یا رسول الله(ص) پدر و مادرم به فدایتان باد چه کسی مایل است با من ازدواج کند ؟ چه کسی حاضر است به من زن بدهد؟ نه حسبی دارم و نه نسبی؟ نه مالی و نه خوشکلی و جمالی ما که هیچکدام از اینها را نداریم. چه کسی حاضر است با یک جوان فقیر، زشت ، قدکوتاه و بدقیافه ازدواج کند؟.
فرمایش پیغمبر(ص) خیلی عالی هست. آخر جوبیر اسلام اینها را برداشته است شرافتهای جاهلی را که برحسب و نسب می نازیدند اسلام آنها را پست شمرده است و آنها را ذلیل بودند به برکت اسلام شرف بخشیده است. اسلام شرافت بخشیده است هر کسی که اهل «لا اله الا الله» شده است خدا به او شرافت داده است.
آنهایی که فخر می فروختند خدا فخرش را جلویش گرفته است. آنهایی که در جاهلیت ذلیل بودند به برکت اسلام امروز عزت پیدا کردند. .
ای جوبیر !
سیاه و سفید و همینطور عرب و عجم و قریش اینها همه با هم مساوی هستند فکر نکنی عزت مال قریش است همه فرزند آدم هستند .
آدم را خدا از خاک آفریده است تا فرزندان آدم خاکسار باشند تا فرزند آدم توجه کند از چه جنسی آفریده شده است. تواضع داشته باشد تکبر نداشته باشد خدا آدم را اینگونه آفرید بعد فرمودند که امروز محبوب آن کسی است که تقوا داشته باشد آن کسی که اطاعت خدا بکند پرهیزگار باشد و من هم در مسلمانان کسی را بالاتر از تو نمی دانم
جوبیر مگر آن کسی که خدا را بیشتر اطاعت کند مگر آن کسی که تقوایش بیشتر
حضرت فرمودند جوبیر به نزد زیاد بن لبید برو که شریفترین مرد قبیله بنی بیاضه است از جهت حسب و پیام من پیغمبرخدا(ص) را به زیاد برسان بگو که حضرت امر کرده است که دختر خود را به نام ذلفا به ازدواج من دربیاوری حالا شما ببینید در جامعه امروز پسری برای خواستگاری می رود می گویند که هم شان و کفو ما نیست طایفه اش به ما نمی خورد.
یک جوانی را من می شناختم سال آخر مهندسیش بود منتهی در گذشته اینها ارباب و ارباب منش بودند یک پرستاری را دیده بود خواستگاری کرده بود مشخص شده بود این یک زمانی باباش یا فامیلهایش کارکنان اینها بودند پدر و مادر گفتند که نمی شود این به ما برمی خورد طایفه ما کجا؟ وضع اجتماعی ما کجا ؟ اینها را خدا همه را برداشته است اینها را انقلاب برداشته اشت پسر هر چه گفت این دختر خوب است مومن و متدین است و به درد زندگی من می خورد آنها زیر بار نرفتند.
آن جوان هم نادانی کرد و دیگر خودش را جهنمی کرد. یک روز صبح از خواب بلند شدند مواجه با جنازه اش شدند بعدش هم آن دختر ازدواج کرد و رفت.
می بینید که این فخر فروشی ها را اسلام برداشته است. بعضی ها دارند آنرا در جامعه زنده اش می کنند حالا پیغمبرخدا(ص) در این جریان چه فرمودند: اینهایی که می گویم درس زندگی است هدف قصه ای نیست که در نمازجمعه وقت شما را من بگیرم قصه برای شما من نقل می کنم داستان را وقتی قرآن نقل می کند اهداف دارد با این قصه جامعه را تربیت می کند جامعه را رشد می دهد جوبیر پیش زیاد بن لبید آمد زیاد با گروهی از اقوامش نشسته بودند آمد و احوالپرسی و سلام کرد امرتان چیست؟
گفت من حامل یک رسالت و پیامی از رسول خدا(ص) به شما هستم آیا این پیام را علنی اعلام کنم یا مخفیانه به خودتان اعلام کنم؟ زیاد گفت این برای ما شرافت و افتخار است پیام رسول خدا(ص)، را برای ما بلند اعلام کن همه بشنوند جوبیر گفت جناب زیاد پیغمبرخدا(ص) فرمودند دختر خودت زلفا را به عقد من در بیاور.
این جمله را گفت یک مقداری رنگ زیاد به قول معروف سرخ شد و گفت واقعا پیغمبرخدا(ص) چنین حرفی زدند شما چنین پیامی دارید؟ گفت بله من هرگز بر رسول خدا(ص) دروغ نمی بندم حضرت خودشان چنین حرفی زدند گفت جوبیر ما دختران خودمان را به هر کسی تزویج نمی کنیم ما دختر به کفو خودمان می دهیم کفو ما امروز انصار است ما به غیر از انصار دختر به کسی نمی دهیم برو این را به پیغمبر(ص) بگو و من هم خودم می آیم جوبیر وقتی این حرف را شنید داشت همینجور به خودش می گفت به خدا سوگند قرآن اینجور نازل نشده است به خدا سوگند پیغمبرخدا(ص) این حرفها را نمی زند این حرفها حرفهایی است که بوی جاهلیت در آن است دختر عاقل بود از پشت پرده وقتی که صحبتهای پدر و جوبیر را شنید گفت پدر به داخل اتاق بیا پدر آمد گفت بابا جوبیر هیچ وقت دروغ نمی گوید در شهری که الان پیغمبرخدا(ص) حضور دارند چگونه می شود به پیغمبرخدا(ص) دروغ ببندد آدم زود رسوا می شود کار خوبی نکردی جواب ناصواب و ناملایمی دادی دستور بده او را برگرداند.
فوری یک نفر را فرستاد جوبیر را برگرداندند پیش دختر آمد گفت حالا خودت می خواهی سراغ پیغمبرخدا(ص) بروی بگو حالا در خانه بماند خیلی خوش آمدید یک آب خنکی برایش بیاورند استراحتی بکند خودت برو در محضر آقا .
آمد و سلام و احوالپرسی ، زیاد گفت یا رسول الله(ص) جوبیر از طرف شما پیغام آورده است و من هم جواب خوبی و نرم و ملایمی به او ندادم و ما دختران را آقا به هر کسی نمی دهیم مگر به کفو خودمان می دهیم هم کفو باشد ببینید حضرت چه فرمودند: کفو در مال است در چیست؟ حضرت فرمودند ای زیاد جوبیر مومن است و مرد مومن کفو زن مومن و با ایمان است، شاگرد و دست پرورده پیغمبر(ص) است در تمام جنگها مجاهد است در رکاب پیغمبر(ص) حضور دارد حضرت فقط فرمودند مومن است و من این توضیحات را خودم دادم و مرد مسلمان کفو زن مسلمان است. دختر خودت را به عقد جوبیر در بیاور و از دامادی جوبیر هم کراهت نداشته باشد وقتی که این مطلب را زیاد شنید به منزلش آمد و به دختر خانمش پیغام پیغمبرخدا(ص) را رسانید دختر گفت بابا اگر مخالفت با دستور پیغمبرخدا(ص) کنی کافر می شوی با دستور پیغمبرخدا(ص) که نمی شود مخالفت کرد و مرا تزویج به جوبیر کن دختر عاقله و بالغه و رشیده طبق سنت پیغمبر(ص)مراسم عقد برگزار شد مهریه هم که پولی ندارد جوبیر بدهد مهریه را هم از مال خودش پدر زن ضمانت کرد مراسم عروسی و بعد گفت خانه داری می خواهی دختر را به خانه ببری گفت خانه هم ندارم هم ازدواج آسان ، هم کفوی در اینها بیان شده است یک خانه ای برایش تهیه کردند. جوبیر هم لباس شیک ، عمامه هم برسرش گذاشتند و در خانه آوردند دختری مثل حورالعین دید، خوشبو ، اتاق زیبا و قشنگ یک نگاه کرد و اعتنایی نکرد آمد گوشه اتاق سجاده پهن کرد و شروع به نماز خواندن کرد نماز تمام می شد قرآن می خواند، قرآن تمام می شد دعا می خواند تا اذان صبح فوری خودش را به نماز رسول خدا (ص)رسانید و روز را روزه گرفت شب دوم هم همینطور نگاهی به عروس نکرد و شروع کرد خدا را مناجات کردند و عبادت کردن و دعا خواندن و روز را هم روزه گرفت شب سوم آمدند به دختر خانم گفتند که این دامادی که پیغمبر(ص) برایت فرستاده است نگاهی به تو کرده است گفت نه این یکسره دارد نماز می خواند عبادت می کند اصلا انگار کاری دست ما هم ندارد تا حالا این خبر را از زیاد پنهان می کردند به بابا هیچ چیزی نمی گفتند که چنین دامادی است این دفعه که به بابا گفتند آتشی شد خدمت آقا آمد گفت یا رسول الله(ص) فرمودید جوبیر هم کفو است مومن است گفتیم چشم گفتید دختر به او بده گفتیم چشم اما این دختر ما را که نگاه نمی کند که الان سه روز و دو شب است و روز سوم است اصلا آقا این زن نمی خواهد وکاری دست زن ندارد پیامبر(ص)دنبال جوبیر فرستادند آمد سلام و احوالپرسی کردند و گفت جوبیر مثل اینکه زن نمی خواهی گفت اتفاقا آقا مرد هستم و چرا به سراغ خانمت دو سه روز نرفتی سه شب است امروز هم روز سوم است گفت یا رسول الله(ص) من نگاه به پشت سرم کردم آنچه که من دیدم عروسی زیبا و خانه ای خوب و در این شهر هیچکس مرا حساب نمی کرد با فقرا و مساکین و جز اصحاب صفه بودم و آنجا زندگی می کردم حسب و نسبی اصلا نداشتم مال و منالی نداشتم کسی به من توجه نمی کرد به برکت شما یا رسول الله(ص) این همه نعمت خدا به من عنایت کرده است همسری زیبا ، زندگی خوب ، پدر زن خوب من به شکرانه این نعمت بزرگ سه روز را روزه گرفتم تازه این شکر در مقابل این نعمت بزرگ خدا هیچ است سه شب را به عبادت خدا گذاراندم که این نعمت بزرگ را خدا به من عنایت کرده است و از امشب چشم پیش همسرم می روم و جوبیر پیش همسرش رفت.
آقا خبر دادند زیاد خیلی خوشحال شد چنین دامادی مومن و پرهیزگاری نصیبش کرده است بعد از مدتی هم جنگی پیش آمدو غزو ای جوبیر لباس رزم پوشید و در آن نبرد به شهادت رسید.
حالا ببینید این چه درسی به من و شما می دهد ؟ چه درسی به جامعه می دهد؟ گفتم که کفو یعنی ایمان ، اخلاق این حسب و نسب و بالا و پایین ده اینها را اسلام برداشته است.
به خود و راه خود و دنیای خود نگاه کنید .
آری
آن ده روز محرم برای خداوند شاهدی نیکوست...
این هم مانند پست قبل فراموش خواهد شد.یادتان هست؟
اما پست بعدی در کار نخواهد بود.دستان خسته را چکار به وبلاگ نویسی؟
در پناه خدا
خدانگهدار