درباره نویسنده
قطره
سلام قطره من، و شما هستیم که می خواییم برسیم به دریا.آره ،یه روزی روی این خشکی چکیده شدیم و سفرمون آغاز شد.هر کدوم از ما یه جایی روی این کره چکیدیم اما شاید مقصدمون یکی باشه.از خدا می خوام لحظاتی را که با هم همسفریم رو پر از مهر و محبت کنه. متولد 64/8/21 هستم.اون قطره پاک وجودتون رو دوست دارم و... خوش آمدید!!! گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود/ گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود/ گاهی بساط عیش خودش جور می شود/ گاهی دگر، تهیه بدستور می شود/ گه جور می شود خود آن بی مقدمه/ گه با دو صد مقدمه ناجور می شود/ گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است/ گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود/ گاهی گدای گدایی و بخت نیست/ گاهی تمام شهر گدای تو می شود...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
کدهای اضافی کاربر



ســــــــــــــــــــــــلام
بر آستان جانان گر سر توان نهادن /گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد
10 روز حرم حضرت فاطمه معصومه (س)
نویسنده: قطره - پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠

به نام خداوند جان و خرد

 

ســـــــــــــــــــــــلام

در جواب دو دوستی که برایم  نظر گذاشته بودند این مطلب را می نویسم.

بنده 10 روز را در کنار حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه (س) به عزاداری محرم مشغول بودم.و برایم جای تلخی و ناراحتی است وقتی آنجا چنین داستانی را خواندم که اشک را بر گونه هایم جاری ساخت.

دانش و تحصیلات بعد از این همه سال با ما چه کرده؟این همه علم صفر و یکی.این همه دانش های پیچیده ریاضیات و آمار و اعداد و ارقام ما را به کدام وادی کشانده که فکر می کنیم ایمانی راسخ و قلبی سلیم داریم؟

آیا راهنما و راهبر نبوده؟آیا کم امکانات داشتیم و باز اینچنین قلبی را که تنها در این حکایت واقعی قلبش جان می گیرد و بالهایش پر پرواز می گشاید را می سوزانید؟ 

تنها می گویم اگر معیار زندگی تان پیامبر و سخنانش نیست.اگر تفکر و شیوه و منشتان قرآن اهل بیت پیامبر نیست دست کم بعد از خواندن این ماجرا تنها لحظه ای با خود اندیشه کنید که پس معیار انسانیت و خوبی و خداپرستی تان چیست؟

  در برابر چنین اندیشه ای پاسخی نمی دهند.اندیشه را با اندیشه پاسخ نمی دهند با زور و ناجوانمردانه پاسخت را می دهند...

و فرناد خانم و آقای گلگونی عزیز معاون گروه فرهنگی که می گویید بنویسم.از چه بگویم؟

بخوانید!

ماجرای ازدواج جوانی به نام جبیر

 

یک جوان یمنی به نام جوبیر

این جوان خدمت رسول خدا(ص) آمد و مسلمان شد جوانی کوتاه قد، سیاه پوست، بدقیافه، محتاج و عریان بود فقط همین که لباس کوتاهی که عورتین را بتوانند بپوشاند آدم بسیار فقیری بود.

 پیغمبرخدا(ص) متکفل امور او شد هر روز یک مقداری خرما برایش می فرستاد دو تا جامه و لباس هم به او داد تا او را بتواند خود را بپوشاند و ایشان را در مسجد النبی اقامت کرد هر کس هم که از فقرا و از جاهای دیگر می آمدند و مسلمان می شدند جایشان در مسجد بود دیگر کم کم فقرا زیاد شدند نفس گیر شده بود جا هم کم بود.

مسجد اولیه یک هزار و بیست و نیم متر بوده است بعد توسعه دوم 2000 متر بود.

دو سه بار هم حضرت مسجد را توسعه دادند خوب جا در مسجد کم بود آیه نازل شد که ای پیغمبر ما دستور بده دیگر کسی حق ندارد در مسجد بخوابد، جنب حق ندارد از مسجد عبور کند تمام دربها را ببنند کسی حق ندارد درب خانه اش در مسجد باشد و در مسجد رفت و آمد کند.

خوب دور تا دور مسجد خانه ساخته بودند و هر کسی هم یک دربی به مسجد باز گذاشته بود.همه دربها را بستند منتهی فقط درب خانه امیرالمومنین(ع) و حضرت زهرا(س) باید رو به این مسجد باز باشد.

همه دربها را بستند. حضرت دستور دادند تمام دربها «سدالابواب الی الابابه» دعای ندبه هم می خوانیم همه دربها را بستند مگر درب خانه امیرالمومنین(ع) و دستور دادند در گوشه مسجد یک فضایی را ساختند مسقفی درست کردند به نام صفه و اصحابی که فقیر و بینوا ومهاجر بودند و جایی را در مدینه نداشتند در همین زیر مسقف و اصحاب صفه مشهور شدند .

روزی پیغمبرخدا(ص) یک نظری به جوبیر انداخت از روی مهربانی یعنی یک مدیر باید نظارت همگانی داشته باشد همه جا را ببیند از روی مهربانی فرمود: ای جوبیر کاش ازدواج می کردی، همسری انتخاب می کردی که هم تو از گناه حفظ کند و هم یاور تو برای امر دین ، دنیا و آخرت باشد. مونس تنهایی و همکار تو در امر دنیا و آخرت باشد جوبیر گفت یا رسول الله(ص) پدر و مادرم به فدایتان باد چه کسی مایل است با من ازدواج کند ؟ چه کسی حاضر است به من زن بدهد؟ نه حسبی دارم و نه نسبی؟ نه مالی و نه خوشکلی و جمالی ما که هیچکدام از اینها را نداریم. چه کسی حاضر است با یک جوان فقیر، زشت ، قدکوتاه و بدقیافه ازدواج کند؟.

فرمایش پیغمبر(ص) خیلی عالی هست. آخر جوبیر اسلام اینها را برداشته است شرافتهای جاهلی را که برحسب و نسب می نازیدند اسلام آنها را پست شمرده است و آنها را ذلیل بودند به برکت اسلام شرف بخشیده است. اسلام شرافت بخشیده است هر کسی که اهل «لا اله الا الله» شده است خدا به او شرافت داده است.

آنهایی که فخر می فروختند خدا فخرش را جلویش گرفته است. آنهایی که در جاهلیت ذلیل بودند به برکت اسلام امروز عزت پیدا کردند. .

ای جوبیر !

سیاه و سفید و همینطور عرب و عجم و قریش اینها همه با هم مساوی هستند فکر نکنی عزت مال قریش است همه فرزند آدم هستند .

آدم را خدا از خاک آفریده است تا فرزندان آدم خاکسار باشند تا فرزند آدم توجه کند از چه جنسی آفریده شده است. تواضع داشته باشد تکبر نداشته باشد خدا آدم را اینگونه آفرید بعد فرمودند که امروز محبوب آن کسی است که تقوا داشته باشد آن کسی که اطاعت خدا بکند پرهیزگار باشد و من هم در مسلمانان کسی را بالاتر از تو نمی دانم

جوبیر مگر آن کسی که خدا را بیشتر اطاعت کند مگر آن کسی که تقوایش بیشتر

حضرت فرمودند جوبیر به نزد زیاد بن لبید برو که شریفترین مرد قبیله بنی بیاضه است از جهت حسب و پیام من پیغمبرخدا(ص) را به زیاد برسان بگو که حضرت امر کرده است که دختر خود را به نام ذلفا به ازدواج من دربیاوری حالا شما ببینید در جامعه امروز پسری برای خواستگاری می رود می گویند که هم شان و کفو ما نیست طایفه اش به ما نمی خورد.

یک جوانی را من می شناختم سال آخر مهندسیش بود منتهی در گذشته اینها ارباب و ارباب منش بودند یک پرستاری را دیده بود خواستگاری کرده بود مشخص شده بود این یک زمانی باباش یا فامیلهایش کارکنان اینها بودند پدر و مادر گفتند که نمی شود این به ما برمی خورد طایفه ما کجا؟ وضع اجتماعی ما کجا ؟ اینها را خدا همه را برداشته است اینها را انقلاب برداشته اشت پسر هر چه گفت این دختر خوب است مومن و متدین است و به درد زندگی من می خورد آنها زیر بار نرفتند.

آن جوان هم نادانی کرد و دیگر خودش را جهنمی کرد. یک روز صبح از خواب بلند شدند مواجه با جنازه اش شدند بعدش هم آن دختر ازدواج کرد و رفت.

می بینید که این فخر فروشی ها را اسلام برداشته است. بعضی ها دارند آنرا در جامعه زنده اش می کنند حالا پیغمبرخدا(ص) در این جریان چه فرمودند: اینهایی که می گویم درس زندگی است هدف قصه ای نیست که در نمازجمعه وقت شما را من بگیرم قصه برای شما من نقل می کنم داستان را وقتی قرآن نقل می کند اهداف دارد با این قصه جامعه را تربیت می کند جامعه را رشد می دهد جوبیر پیش زیاد بن لبید آمد زیاد با گروهی از اقوامش نشسته بودند آمد و احوالپرسی و سلام کرد امرتان چیست؟

 گفت من حامل یک رسالت و پیامی از رسول خدا(ص) به شما هستم آیا این پیام را علنی اعلام کنم یا مخفیانه به خودتان اعلام کنم؟ زیاد گفت این برای ما شرافت و افتخار است پیام رسول خدا(ص)، را برای ما بلند اعلام کن همه بشنوند جوبیر گفت جناب زیاد پیغمبرخدا(ص) فرمودند دختر خودت زلفا را به عقد من در بیاور.

این جمله را گفت یک مقداری رنگ زیاد به قول معروف سرخ شد و گفت واقعا پیغمبرخدا(ص) چنین حرفی زدند شما چنین پیامی دارید؟ گفت بله من هرگز بر رسول خدا(ص) دروغ نمی بندم حضرت خودشان چنین حرفی زدند گفت جوبیر ما دختران خودمان را به هر کسی تزویج نمی کنیم ما دختر به کفو خودمان می دهیم کفو ما امروز انصار است ما به غیر از انصار دختر به کسی نمی دهیم برو این را به پیغمبر(ص) بگو و من هم خودم می آیم جوبیر وقتی این حرف را شنید داشت همینجور به خودش می گفت به خدا سوگند قرآن اینجور نازل نشده است به خدا سوگند پیغمبرخدا(ص) این حرفها را نمی زند این حرفها حرفهایی است که بوی جاهلیت در آن است دختر عاقل بود از پشت پرده وقتی که صحبتهای پدر و جوبیر را شنید گفت پدر به داخل اتاق بیا پدر آمد گفت بابا جوبیر هیچ وقت دروغ نمی گوید در شهری که الان پیغمبرخدا(ص) حضور دارند چگونه می شود به پیغمبرخدا(ص) دروغ ببندد آدم زود رسوا می شود کار خوبی نکردی جواب ناصواب و ناملایمی دادی دستور بده او را برگرداند.

فوری یک نفر را فرستاد جوبیر را برگرداندند پیش دختر آمد گفت حالا خودت می خواهی سراغ پیغمبرخدا(ص) بروی بگو حالا در خانه بماند خیلی خوش آمدید یک آب خنکی برایش بیاورند استراحتی بکند خودت برو در محضر آقا .

آمد و سلام و احوالپرسی ، زیاد گفت یا رسول الله(ص) جوبیر از طرف شما پیغام آورده است و من هم جواب خوبی و نرم و ملایمی به او ندادم و ما دختران را آقا به هر کسی نمی دهیم مگر به کفو خودمان می دهیم هم کفو باشد ببینید حضرت چه فرمودند: کفو در مال است در چیست؟ حضرت فرمودند ای زیاد جوبیر مومن است و مرد مومن کفو زن مومن و با ایمان است، شاگرد و دست پرورده پیغمبر(ص) است در تمام جنگها مجاهد است در رکاب پیغمبر(ص) حضور دارد حضرت فقط فرمودند مومن است و من این توضیحات را خودم دادم و مرد مسلمان کفو زن مسلمان است. دختر خودت را به عقد جوبیر در بیاور و از دامادی جوبیر هم کراهت نداشته باشد وقتی که این مطلب را زیاد شنید به منزلش آمد و به دختر خانمش پیغام پیغمبرخدا(ص) را رسانید دختر گفت بابا اگر مخالفت با دستور پیغمبرخدا(ص) کنی کافر می شوی با دستور پیغمبرخدا(ص) که نمی شود مخالفت کرد و مرا تزویج به جوبیر کن دختر عاقله و بالغه و رشیده طبق سنت پیغمبر(ص)مراسم عقد برگزار شد مهریه هم که پولی ندارد جوبیر بدهد مهریه را هم از مال خودش پدر زن ضمانت کرد مراسم عروسی و بعد گفت خانه داری می خواهی دختر را به خانه ببری گفت خانه هم ندارم هم ازدواج آسان ، هم کفوی در اینها بیان شده است یک خانه ای برایش تهیه کردند. جوبیر هم لباس شیک ، عمامه هم برسرش گذاشتند و در خانه آوردند دختری مثل حورالعین دید، خوشبو ، اتاق زیبا و قشنگ یک نگاه کرد و اعتنایی نکرد آمد گوشه اتاق سجاده پهن کرد و شروع به نماز خواندن کرد نماز تمام می شد قرآن می خواند، قرآن تمام می شد دعا می خواند تا اذان صبح فوری خودش را به نماز رسول خدا (ص)رسانید و روز را روزه گرفت شب دوم هم همینطور نگاهی به عروس نکرد و شروع کرد خدا را مناجات کردند و عبادت کردن و دعا خواندن و روز را هم روزه گرفت شب سوم آمدند به دختر خانم گفتند که این دامادی که پیغمبر(ص) برایت فرستاده است نگاهی به تو کرده است گفت نه این یکسره دارد نماز می خواند عبادت می کند اصلا انگار کاری دست ما هم ندارد تا حالا این خبر را از زیاد پنهان می کردند به بابا هیچ چیزی نمی گفتند که چنین دامادی است این دفعه که به بابا گفتند آتشی شد خدمت آقا آمد گفت یا رسول الله(ص) فرمودید جوبیر هم کفو است مومن است گفتیم چشم گفتید دختر به او بده گفتیم چشم اما این دختر ما را که نگاه نمی کند که الان سه روز و دو شب است و روز سوم است اصلا آقا این زن نمی خواهد وکاری دست زن ندارد پیامبر(ص)دنبال جوبیر فرستادند آمد سلام و احوالپرسی کردند و گفت جوبیر مثل اینکه زن نمی خواهی گفت اتفاقا آقا مرد هستم و چرا به سراغ خانمت دو سه روز نرفتی سه شب است امروز هم روز سوم است گفت یا رسول الله(ص) من نگاه به پشت سرم کردم آنچه که من دیدم عروسی زیبا و خانه ای خوب و در این شهر هیچکس مرا حساب نمی کرد با فقرا و مساکین و جز اصحاب صفه بودم و آنجا زندگی می کردم حسب و نسبی اصلا نداشتم مال و منالی نداشتم کسی به من توجه نمی کرد به برکت شما یا رسول الله(ص) این همه نعمت خدا به من عنایت کرده است همسری زیبا ، زندگی خوب ، پدر زن خوب من به شکرانه این نعمت بزرگ سه روز را روزه گرفتم تازه این شکر در مقابل این نعمت بزرگ خدا هیچ است سه شب را به عبادت خدا گذاراندم که این نعمت بزرگ را خدا به من عنایت کرده است و از امشب چشم پیش همسرم می روم و جوبیر پیش همسرش رفت.

آقا خبر دادند زیاد خیلی خوشحال شد چنین دامادی مومن و پرهیزگاری نصیبش کرده است بعد از مدتی هم جنگی پیش آمدو غزو ای جوبیر لباس رزم پوشید و در آن نبرد به شهادت رسید.

حالا ببینید این چه درسی به من و شما می دهد ؟ چه درسی به جامعه می دهد؟ گفتم که کفو یعنی ایمان ، اخلاق این حسب و نسب و بالا و پایین ده اینها را اسلام برداشته است.

 

به خود و راه خود و دنیای خود نگاه کنید .

آری

آن ده روز محرم برای خداوند شاهدی نیکوست...

 این هم مانند پست قبل فراموش خواهد شد.یادتان هست؟

اما پست بعدی در کار نخواهد بود.دستان خسته را چکار به وبلاگ نویسی؟

 

در پناه خدا

خدانگهدار

نظرات ()



آمده ایم بندگی کنیم...
نویسنده: قطره - جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠

به نام خدا

سلام

قصد داشتم وبلاگ را حذف کنم.ولی باز به سختی اینترنت در اختیار آوردم تا علت حذف وبلاگم را بگویم اما حذف نکنم و بگذارم بماند.

ما در عصری زندگی می کنیم که متاسفانه پر گویی ترویج می شود.

در عصر حاضر روزنامه و رادیو و تلوزیون و رسانه دیجیتال اینترنت و موبایل و کلا رسانه عمومی  یک صدا و به بانگ بلند مردم را دعوت می کنند که بگویی و بگویید تا ما صدای شما را به گوش دیگران برسانیم.

آیا چنین امری به خیر و مصلحت ما آدمیان است؟

آیا به فرض محال که درست است که مردم از صبح و تا شامگاه یکسره بمباران اطلاعاتی شوند؟

سخن بگویند و سخن بشنوند؟

آیا نباید به خود مجالی برای فکر کردن بدهیم؟

آیا نباید مجالی فراهم شود تا این بلعیده ها و جویده ها هضم شوند؟

آیا اگر انسان از صبح تا شام غذا بخورد ولو آنکه غذایش مغذی و مقوی باشد زیان نخواهد دید؟

هر چه از حد بگذرد یه ضد خود بدل خواهد شد.

حتی غذای مغذی و سرشار ار ویتامین اگر از حد بگذرد بیماری زا خواهد شد.

انسان اگر نیکو ترین سخنان را نیز یکسره از صبح تا شام بشنوند یا بخوانند،ضرر خواهد دید.

مگر نه این است که امروزه کتابها و سایتها و وبلاگهایی رو می بینیم که گنجینه ای از راههای رسیدن به خدا و از عشق به خدا سخن می گویند و می پراکن اند اما از عمل کسی سودی نمی برد و مومنین در مقایسه با صد سال پیش چه مقدار کمتر شده اند؟

کمترین زیانش آن است که هجوم این حجم از مطالب آدمی را از خود می ستاند،و او را به خود وا نمی گذارد تا اندکی نیز بیندیشد.

ما را به یک مصرف کننده صرف تبدیل می کند و قدرت تمییز را می گیرد و ما را از انبوهی از سخنان مختلف متحیر می نماید و به جای آنکه به ما تمییز ببخشد،برایمان سرگیچه می آفریند.

هر چیز از جمله حرف نیکو نیز اندازه ای دارد.باید حد اعتدالی را رعایت نمود که اگر از حد در گذرد به ضد خود بدل خواهد شد و به جای سود بخشی ،زیان آورد خواهد گردید.

سخنان نیکو حتی اگر به نحو وقفه ناپذیر  و سیل آسا پراکنده و پخش شوند زیان دارد.چه رسد به آنکه همگان می دانیم در دنیا این همه سخنان نیکو و عالی و آموزنده یافت نمی شوند.

در روایت آمده است:

کسی که به آنچه می داند،عمل می کند،خداوند به او چیزهایی خواهد آموخت که نمی داند.

یکسره حرف زدن و عمل نکردن چه سودی دارد؟

از رسول خدا که درود خدا بر او و بر خاندان پاک و مطهرش باد روایت شده که:

کسی که عملش افزدوه شود ،اما هدایتش زیاد نگردد،فقط از خدا دورتر شده است.

یعنی هر عملی موجب هدایت نیست،و انسان را متکامل تر نمی کند.

خود قضاوت کنید.چقدر به نوشته های خود عمل کردیم؟نوشته چند سال پیش را اصلا به یاد می آوریم؟می گفتیم خدایا برای تو فلان و چنان می کنم و دوستان و اطرافیان را توصیه می کردیم که مثل ما بکنند.حالا اصلا یادمان هم نمی آید چه می گفیم.عمل کردیم؟

در عصر ما آنچه بیشتر رخ داده است،انکار خداوند نیست،انکار بندگی بندگان است.

پرستش خدای واحد و آباد کردن دل به یاد او یک معنای ساده دارد و آن عبارتست از آنکه ما آدمیان هیچ یک خدا نیستیم،و خداوند یکی است.

ما انسانهای  مخلوقی هستیم و باید در این جهان حق انسانیت و مخلوقیت را ادا کنیم.

اگر کسی اوصاف ویژه خداوند را بشناسد و هوس کند که آن اوصاف را داشته باشد،به همان میزان به شرک آلوده خواهد بود.

در واقع ابلیس از آنجا شیطان شد که هوس کرد تا صفتی از صفات ویژه خدا را از آن خود کند.

مولوی می گوید:گروهی طالب حیرانی مردم می شوند.دوست دارند که دیگران در آنها حیران بمانند و فط حیرت مداحی های گزاف بکنند و در پایشان ستایش ها و خضوع های بی حساب بریزند.مولوی می گوید این چنین هوسی ،هوس خدایی کردن است.زیرا تنها موجودی که باید در او حیران ماند،خداوند است.

و هر کس طالب حیرانی مردم شود،در واقع دست طمع در اولهیت زده:

طالب حیرانی خلقان شدیم

دست طمع اندر الوهیت زدیم

گاهی به تعداد توشته های وبلاگمان،گاهی به چیزهایی که ننوشتیم،گاهی به پاک بودن خود یا مظلومیت  و مصیبت های خود گاهی به سابقه و اسم و رسم خود.گاهی به مدرک و تحصیلات و جایگاه و وفور نعمتهای خود چنان از تعریف و نمایاندن خود به خلق و حیرانی آنها لذت می بریم که راه شرک به خدا را می پیماییم.

به یاد خدا بودن،و دل را به یاد او آباد کردن،یعنی اینکه مدام این نکته ساده و مهم را به خود گوشزد و تلقین کنیم کنیم که ما آدمیان خدا نیستیم.

به عنوان مثال "فوق تکلیف بودن"وصف خداوند است.انسانها همه مشمول جریان دو طرفه حق و تکلیف هستند.یعنی هر آنکس که حقی دارد تکلیفی نیز بر عهده دارد و یا اگر تکلیفی دارد واجد حقی نیز می باشد.

امیر المومنین (ع) در این خصوص می فرمایند:حق از اموری است که اگر به سود کسی جریان یابد،علیه او نیز جریان خواهد یافت.فقط مقام خداوندی است که مشمول این جریان دوسویه نمی شود:

خداوند بر تمام مخلوقات حقی دارد اما این حق ،تکلیفی را بر او اثبات نمی کند.

به این فکر کنیم که خداوند اگر حقوقی به ما داده در عوض چه تکلایفی داریم و در آخرت چه جوابی خواهیم داد.وقتی نعمتی از کسی سلب می شود حتما تکلیفی هم برا آن نعمت ندارد.اگر کسی به نظر خودش حق زندگی مرفه و بی سختی دارد در عوض چه تکلیفی دارد؟ما به حقوق خود آگاهیم و زیاده هم می خواهیم اما پی تکلیف نمی رویم و از آن بی خبریم.

"حق از اموری است که اگر به سود کسی جریان یابد،علیه او نیز جریان خواهد یافت"

ما در این همه سخنان و گفته هایی که می گوییم و می شنویم فراموش می کنیم که برای بندگی کردن آمده ایم نه خدایی کردن.

 

به خود می گویم که میثم!

به یاد آر حدیث معراج را

خداوند به محمد (ص) می فرماید:

ای احمد!

کاش می دانستی که گرسنگی و سکوت و خلوت چقدر شیرین اند و آثار این دو چقدر زیاد است.

محمد عرض کرد:اثر گرسنگی و سکوت چیست؟

خداوند فرمود :حکمت(شناخت حقایق)و حفظ قلب و تقرب  و نزدیکی به من و حزن و اندوه دائم  و سبکباری در بین مردم و عادت به گفتار حق و در این اندیشه نیست که روزگار به سختی می گذرد و یا به آسانی...

در دعای ابوحمزه ثمالی می خوانیم:

 

خدایا به پیمان اسلام به درگاهت توسل جویم

و به حرمت قرآن بر تو اعتماد کنم و به دوستى و محبتى که به پیامبر امّى قرشى
هاشمى عربى تهامى مکى مدنى دارم امید تقرب به تو را دارم

باید به یاد آریم که پیامبر ما بی سواد بود.بر اثر عبادت به رسالت رسید.

ما در نماز شهادت گرانبار و پر ارزشی می دهیم:

اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ

شهادت می دهم که محمد بنده و فرستاده خداست.

ما برای بندگی آمده ایم.

 

می دانم که این نوشته هم فراموش خواهد شد.و زیادی هم گفتم.این دنیا برای دنیا خواهان بسی باارزش هست.و ملاک ها برای زندگی ،بندگی خداوند نیست.

 

خدانگهدار

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »